کودک که بودم،
پدربزرگ یک تسبیح داشت،
میگفتند شاه مقصود است،
از آن خوبها،
از آنهایی که هر دانه اش به قدرى شفاف بود
که نور زیبای خورشید،
بی پروا از میانه اش رد میشد
_ رنگ میگرفت
و خودش را پخش میکرد
_ روی پوست کودکی های ما …
همینقدر برایم کافی بود
که باور کنم شاه-مقصود،
از آن خوب هاست!

در بزرگسالی ام اما،
رسیدم به چشمهای تو!
همان چشمها که
نور خورشید…!؟
نه!
_ که خودم،
خودم را میتوانم بی پروا
درون آنها بگسترانم
آیینه هاشان را بردارم
و بروم،
در عمیقترین و خلوتترین جایشان بنشینم
پاهایم را دراز کنم
تا بیهودگى هاى خاطراتم را دور بریزم.
من به پدربزرگ هایمان خواهم گفت
که شاهِ مقصودها
دانه های چشم توست …

آذر امینى

 

دکلمه شاه مقصود