مادربزرگ میگفت:”خوب نیس دختر همه ش آینه تو دستش باشه.قباحت داره .دختر باید سرش توی دوخت و دوز باشه..یا تو آشپزی یا بافتنی..دختر باید باحیا باشه..”
خدا رحمتش کند.. الان که نیست.ولی من با اینکه چهل سالگی را پشت سر گذاشته ام و اگر مثل او در چهارده سالگی ازدواج کرده بودم،احتمالا الان خودم مادر بزرگ بودم،هنوز از نگاه کردن در آینه میترسم!میترسم کسی بیاید و ببیند و بگوید:دختر م مگه انقد تو آینه نگا میکنه!!
خیلی دوستش داشتم..مهربان بود..حتما خوبی ما را میخواست.خب..تا آن لحظه،درست تا آن لحظه ای که این حرف ها را به ما میزد،چیز بیشتری نه دیده بود ،نه شنیده بود.به نظر خودش درست ترین کار،همان بود.و بی نقص ترین حرف،همان که میگفت.الان که فکرش را میکنم میبینم باز او خوشبخت بوده.از من خوشبخت تر بوده.چون لااقل به درجه ای از ایمان و یقین درباره ی باورش رسیده بود.گیرم من امروز اینجا بنشینم و بگویم:” مادر بزرگ..خدا رحمتت کنه..تو خیلی چیزها رو نمیدونستی..”
گیرم این حرف ها را هم زدم.از آرامش و رضایتی که او داشت تا دم مرگ،چیزی کم میشود؟مگر همه ی بالا پایین رفتن های همه ی بشریت،برای دمی و لحظه ای آرامش نیست؟هر چند قرار نبود اینجا،درباره ی این بنویسم که چطور ایمان،از هر نوعش به بشر آرامش میدهد..ولی سوالی ست که هنوز جوابش را نیافته ام…
بگذریم..
این کار زیبای رضا عباسی  را همیشه دوست داشتم.زنی که خود را در آینه نگاه میکند.به نظر نمی رسد مثل من ترسی هم از آینه داشته باشد.یک روز داشتم یک سخنرانی گوش میکردم از آقای الهی قمشه ای..از قول ویلیام باتلر ییتز ، نویسنده ی انگلیسی  میگفت:
”اگر می بینی مژگان خود را کمی سیاه تر می کنم و چشمها را روشن تر و لبها را سرخ تر و از این آیینه و آن آیینه می پرسم آیا خوب شده است مپندار به خود بینی پرداخته ام و کاری بیهوده می کنم زیرا من در جستجوی چهره ای هستم که پیش از آفرینش جهان داشته ام.”
دکتر قمشه ای داشت میگفت زنان هنگام آرایش و پرداختن به صورت خود ،دنبال چهره ای هستند که چهره ی واقعی آنها ست.و مطمئن هستند که زیباتر از چهره ایست که فعلا دارند.
داشتم فکر میکردم چه میشد اگر مادربزرگم،این نگاه را به ما یاد میداد.
ولی دوره ای که او زندگی میکرد،همه چیز برای زن،زشت بود..همه کاری بد بود’ الا رسیدگی به امور خانه و شوهر و فرزند..گاهی فکر میکنم یعنی همه ی زن های آن زمان،از این طرز فکر راضی بودند؟ دلم میخواهد بپرسم.دلم می خواهد از مادرم بپرسم .یا حتی از زن های هم سن مادرم که میشناسم..ولی مشکلی وجود دارد..آن زمان جوری مرا تربیت کردند که امروز نمیتوانم هیچ پرسشی که به زندگی زناشویی ربط دارد، از ایشان بکنم.خواهند گفت:”زشته..دختر و چه به این حرفا….!”